شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
168
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
بخطوب و وقايع آنست كه چون خانان و امراء بزرگ نزديكى دشمن شنيدند منزعج شده بر در او دويدند ، و بعد از ساعتى اجازت يافته درآمدند ؛ او در صحن سرا ايستاده بود ، زمانى بسيار بسخنى كه با لشكر تاتاران تعلّق نداشت مشغول شد ، از غايت آنكه ايشان را استحقار مىكرد ، و در دل جماعت مىنشاند كه كار ايشان نه بس كاريست كه جهت كفايت آن منزعج شوند و قلق ورزند ، تا دلهاى رميده آرميده شود ، و نفوس ضعيف گشته قوّت پذيرد . پس بعد از مجاذبت اطراف كلام و مطاولت احاديث ايّام ايشان را بنشاند ، و مشاورت كرد كه ترتيب مصاف بر چه وجه بايد كردن . زبدهء سخن آن بود كه همه را سوگند داد بر آنكه موت را بر حيات بگزينند ، و راه گريز نبينند . و خويشتن نيز جهت اطمينان خاطر ايشان سوگند خورد كه تا جان دارد قتال كند . آنگه روز مصاف را معيّن كرد ، و قاضى اصفهان و رئيس را احضار كرد . فرمود كه پيادگان را در سلاح درآورند و استعراض كنند . عامّهء اصفهانيان را با عامّهء بلاد ديگر قياس نشايد كردن ، * چه ايشان در عيدها و نوروزها از شهر بيرون مىآمدند قزاگندهاى اطلس ملوّن پوشيده ، گوئى ازهار ربيع است بر طرف چمن دميده ، يا وشى صنيع از صنعاء يمن رسيده . چون كفّار ديدند كه سلطان در خروج ابطا مىكند گمان بردند كه مگر خوف بلشكر او راه يافته است و از مطاولت بمطاوعت ميل كرده ، دو هزار سوار بكوهستان لر فرستادند تا غارتى كه در ايّام حصار قوت ابشان شود بياورد . آن لشكر كوهستان را زير و زبر كرد و بميانهء جبال رفت . سلطان سه هزار مرد بر مراصد گماشت تا دربندها را گرفتند ، و در آن مضايق صواعق و بوارق بر ايشان